| بیست و یکم ژانویه برابر با اول بهمن 1386 شهر دوشنبه پایتخت کشور تاجیکستان در منزل استاد دولتمند خالف مشغول تمرین موسیقی برای برگزاری کنسرتهایی در ایران، تاجیکستان و سایر نقاط جهان بودیم، تلفن همراهم به صدا درآمد، آشنایی از زادگاهم قوچان پشت خط بود، پس از حال و احوالی مختصر خبری را نقل کرد، هماکنون استادت حاج قربان سلیمانی در خاک آرام گرفت. بگذریم از اینکه با شنیدن این خبر چه بر من و دولتمند گذشت، پس از چند ساعتی که به خودم آمدم، ذهنم به حدود پنجاه روز پیشتر برگشت. پدرم خبر داده بود حاج قربان دچار سکتهی مغزی شده، قدرت تکلم ندارد و دو روز در بیمارستان در حالت اغما بهسر میبرد و پزشکان از وی قطع امید کردهاند. سه روز وقت میخواستم تا کارهایم را جمع و جور کنم تا برای عیادت حاج قربان به قوچان بروم. ظهر روز دوم پس از شنیدن صدای تلفن، همسرم صدایم کرد و گفت با من کار دارند، گوشی را گرفتم و صدایی ضعیف به گوشم رسید، حاج قربان بود. مرتضی جان خوبی بابا، تو کجایی؟ من چند روز در اغما بودم، امروز به هوش آمدم، شنیدم این خبر تو را پریشان کرده، گفتم زنگ بزنم بگم پسرجان ناراحت نباش، مرگ برای من عروسی است، من که رفتم دوست ندارم ناراحت بشی. شنیدم میخواهی بری تاجیکستان نزد دولتمند خالف، برو سلام برسان،به او بگو که هنوز پیری نتوانسته یاد دوستان را از ذهنم پاک کند، پس از گپی کوتاه تماس به پایان رسید. هیچ وقت فکر نمیکردم این آخرین گفتگوی من با حاج قربان باشد. شنیدم حاجی وصیت کرده در زمینی که سالها آن را آبیاری کرده و شخم میزده و انگور کشت میکرده دفنش کنند، زین پس، از آن زمین به عنوان قطعهی هنرمندان استفاده میشود. او جایی را برگزید که بیشترین سالهای عمرش را در همین زمین مشغول کشت و کار، عبادت و زمزمهی مقامهای خراسانی بوده و گاهی که برای دیدارش میرفتیم در همان مکان مییافتمش. او رفت و صد افسوس. آرزو دارم کسانی که مدعی هستند شاگرد حاج قربان بودهاند و محضر او را درک کردهاند با تلاش و پشتکار و درسهایی که از مکتب حاجی آموختهاند بتوانندیاد و نام آن بزرگمردی را که جهانیان روح مشرق زمینش میخواندند در خور نامش زنده نگه دارند. انشاالله مرتضی گودرزی |